بازگشت

یک هو وقتی انتظارش را نداری آخرش می رسد. یک هو بی مقدمه تمام می شود و تو می مانی و هزاران برنامه و کار نصفه ای که به ته نخواهد رسید. 

یک هو می بینی شرایطی که چندان مطلوبت هم نبوده شده آخرین باقی مانده ی تو. یک هو می بینی به جای یک خداحافظی رمانتیک و یا خیلی خاص و بی حرف و حدیثی ، پایان روزهای بودنت رسیده و آخرین پستی که از زندگی تو مانده ، با آن آخرین پست رویاهایت زمین تا آسمان فرقش است.

وقتی بلاگفا بترکد و تو بمانی و هزار متن ننوشته و ببینی آخرین مطلب های ارسالی ات با تصورت از " پایان خوشی برای وبلاگ نازنینم" تفاوت کارش از کجاست تا به کجا، وحشت تمام وجودت را میگیرد که بدانی آن اجلی که تو را یک روز از وسط صحنه ی زندگی با هزاران برنامه و قصد و کار و هدف بر می دارد و می گذارد آن دنیا، در چه شرایطی با تو قرار است ملاقات کند؟ نکند آخرین پست زندگی ات همین حالا باشد. نکند وقتی رفتی برگردی و ببینی اصلا پست شیک و مجلسی ای برای آخرین صحنه ی زندگی ات انتخاب نکرده بودی! 

فکر کن مثلا وقتی در اوج به هم ریختگی هایت هستی بروی! فکر کن بعد از یک دل شکستن بروی! فکر کن بعد از یک دل سیر خرابکاری کردن از هر نوعیش، وقت رفتنت برسد! فکر کن بدون عاقبت به خیری بروی! 

این هم شد گودبای پست؟ 

شکایت یک نسل

یک سال و نیم از نوشته هایمان از خاطرات روزهای قشنگمان، از دفترچه خاطراتمان، از لحظه های شیرینمان را بلاگفا قورت داد . ما ماندیم و آخرین مطلب از بهمن نود و دو. یعنی چیزی قبل تر از ورود علی گلمان به زمین. دمت گرم بلاگفا که خاطراتمان را قورت دادی. 

حالا من بعدتر ها جواب پسرهایم را،  عروس هایم را،   نوه و نتیجه ها را چه بدهم!!! واقعن که

صبجانه های آخر

امروز در سی و ششمین دقیقه از صبحانه خوردمان داشتم به این فکر می کردم که با ورود نخوددونه ی نازنینمان بساط این چای و نان و پنیر چهل و پنج دقیقه الی یک ساعته ی من و محمدصادق تا اطلاع ثانوی برچیده خواهد شد! 

حالا چی کار کنیم؟


بالاخره آلبوم خاطرات قندک ما به روز شد. 

هدیه ی راهپیمایی

وقتی دیدن اتوبوس در خیابان یکی از هیجان انگیز ترین اتفاقات زندگی محمد صادق باشد، وقتی عادت کرده باشیم توی ماشین که نشسته ایم دوتایی با او کله هایمان را به شیشه ماشین بچسبانیم تا یکی از این گنده های نادر دوست داشتنی را پیدا کنیم و ذوق کنیم، آن وقت، بیست و دو بهمن که بشود، حوالی میدان آزادی موقع حماسه سازی! آن قدر به او خوش می گذرد با دیدن اتوبوس های رنگ وارنگ قطار شده این ور و آن ور خیابان که تا بیست و چهار ساعت شارژ می ماند. 

این پست صرفاً جهت تقدیر و تشکر از اتوبوس رانی تهران و حومه نگاشته شده است.

حرف مرد یکیست

نع.

این روزها محمدصادق در جواب هر سوالی یک نه قاطع به ما می گوید. 

حالا گاهی نه هایش معمولی اند و می فهمیم که منظورش همان نه خودمان است اما بیشتر نه هایش با حرکت سر به نشانه تایید است و می فهمیم منطور گل پسرمان بله است. 

کلا فکر می کند جواب هر لحن پرسشی نه است حتی اگر خود سوال را نفهمد هم پاسخش همان است.

یاد کوچولویی های دایی جانش! افتادم که جواب هر "چه" ای را با "دو" می داد.

-این چه رنگیه؟ دو رنگی! 

- حالت چطوره؟ دوطوره!

-چه کار می کردی؟ دو کار!...

آنکه باشد مهربانتر...

حالا که مادر شده ای چشمانت را بهتر باز کن.

ببین چه صادقانه به تو اعتماد دارند.

ببین چه صمیمانه حلال تمام مشکلات کوچکشان را تو می بینند.

ببین که غم با دلشان چطور غریب است وقتی خیالشان تخت است که پشتشان گرم به توست.

کاش ما هم ذره ای از آن ها یاد می گرفتیم.

کاش در زندگی، کمی، فقط کمی بیشتر از این به خدایمان اعتماد داشتیم.

یادمان باشد 

محمدصادق نگو یه دسته گل

توی کتابش عکس یک پسربچه است که مشغول غذا خوردن است و دست ها و دور دهانش سفید و کثیف شده. دستمال کاغذی برمی دارد و می افتد به جان کتاب. آخر سر هم دستمال را می گذارد داخل جعبه!

چنین پسر دسته گلی داریم ما.

extract here! -استفاده ابزاری نوشت-

 الحمدلله در ماهی که گذشت ایاممان به کام بود به صورت زیپ. اکسترکتش می شود این:

  این بار هم پنج تا مهمان جدید همزمان دهان محمدصادقمان را مزین کردند. دلبندمان پنج تا پنج تا جلو می رود! سه تا دندان هم در دست احداث دارد فعلا.

  قند عسلمان تمام سوراخ سنبه های خانه را کشف کرده و دیگر هیچ چیز در هیج جا امان ندارد. همه ی تدبیرهایمان روفوضه شدند.

 کابینت ها و کشوها و کمدها دیگر با چسب  بی دست گیره گی! دیگر تاب جلوگیری از محمدصادق را ندارند و بابایی یک عاااالمه " قفل های دوست دار کمد در برابر کودک! " خریده تا ما و لوازم و محمدصادق را همه با هم نجات دهد.

 پسرک نازنین دوممان برای خودش کم کم مردی شده و خودی نشان می دهد.

 کلی دوست و رفیق و آشنا و فامیل عروس شدند و داماد شدند و خانه شان را عوض کردند و مامان و بابا شدند و منتظرند تا برویم ببینیمشان و ما هم مشتاقیم و بی وقت.

 مامانی و بابایی به عنوان درس خوان های نمونه کل ترمشان را سه هفته ای مرور کردند و امتحانش را هم دادند و مشق ها و ترجمه ها و پروژه هایش را هم به اتمام رساندند و پاس هم می شوند انشالله!!! و درس و مشق تا اطلاع ثانوی باز تعطیل!

 خاله جان شانسی محمدصادق با دست پر از مدرک دکتری شان بالاخره برگشتند و دوری خواهران غریب بالاخره به اتمام رسید و داخل پرانتز اینکه تبدیل به یک مدل دیگر شد.

 چشم بازار توسط ما و خانواده محترممان کور گشت از خرید جهیزیه از صفر تا صد! و لباس عروسی و دومادی و مهمونی و سرکاری و تو خونه ای و هدیه های عروسی و پاتختی و پاکمدی و پافرشی و مایحتاج کابینت های آشپزخانه و یخچال و فریزر و خلاصه که از سی روز شصت روزش در بازار و خیابان بودیم دسته جمعی! آیکون ای وای حالا تمام جیب ها و کیف ها و کارت ها و حسابامون پر از خالی شدن حالا چی کار کنیم!!

انواع مهمانی های پیشواز و پس واز و دور هم جمعی و جهاز بینون و جهاز برون و پاگشا و دست گشا و سر گشا و .... برگزار گردید. و پنج شش تایی هم هنوز باقی مانده.

همه ی این ها در یک ماه!! لاحول ولا قوه الا بالله

الحمدلله از این همه سرشلوغی که همه مبارک می باشند. 

خانه هایتان پرلبخند.

موسیقی

دلمان خواست از هوش موسیقیایی محمدصادق دلبندمان بنویسیم، برای آینده اش معذورات پیدا کردیم.

بماند که پسرکمان با موسیقی چه رابطه ای دارد.

بماند که چند ثانیه لازم است طی شود تا  با ورود به ماشین ضبط توسط ایشان از داشبورد بر داشته شود و روی پنلش گذاشته شود.

بماند که پسرکمان وقتی آهنگی از تلوزیون پخش می شود...

اینها بماند.


لطفا نوشت:

کسی آهنگ های شاد با مضامین خوب سراغ داره؟

من و بابایی احساس می کنیم حالا که اینقدر پسرمان آهنگ گوش کردن را دوست دارد چقدر خوب می شود که مفاهیم ارزشمند و خوبی را با آهنگ به او منتقل کنیم.

مثلا تواشیح های خوب یا مثلا شعر های خوب با مضامین مذهبی یا ... اگر سراغ دارید ممنان می شویم.


الحمدلله علی کل حال

با تمام بندانگشتان خودم، فرزندانم، همسرم نه ،  با تمام تسبیح های خانه هم نه، با تمام تسبیح های دنیا هم که بنشینم و شکرت را بگویم باز کم گفته ام.

خدایا به خاطر تک  تک لحظه های زندگی مان شکرت می کنم و به خصوص به خاطر آفات و شرور و بلایایی که از ما دور کرده ای.

به خاطر امروز که به لبه ی تخت خورد و فقط دهانش کمی خون آلود شد، یا به خاطر دیروز که لیوان چای از بالا به پایین افتاد و زیرش یک عدد محمدصادق بود که فقط دستش سوخته * ، یابه خاطر روز قبلش که از تخت افتاد و فقط کمی بینی اش زخمی شده، یا به خاطر آن روز دیگر که افتاد و درست چند میلی متری لبه ی تیز سنگ متوقف شد، یا روز دیگری که نزدیک بود از میز به پایین پرت شود اما نشد! یا آن روزی که من و محمدصادق و داداشی اش که همراه خودم بود! موقع رد شدن از خیابان وسطش  پهن زمین شدیم و هیچ بلایی سرمان نیامد و یا روز های دیگر...

به خاطر تمام مریضی هایی که ممکن بود ما داشته باشیم و نداریم ، یا به خاطر تمام خطراتی که از بیخ گوش هایمان رد می شود.

خدای مهربانم،‌ وقتی به زندگی نگاه می کنم دست های مهربان و قدرتمند تو را می بینم که با لطف و مهربانی ات از ما محافظت می کند. و این فقط زندگی ما نیست.

همسایه کناری هم خانه اش پر است از لطف دست های تو، خانه ی آن طرفی هم همین طور.

از کوچه  که رد می شوم رد دست هایت را در تک تک خانه ها هست و به کوچه ی بعدی که می رسم باز هم نشان تو و دست های توست.

دست های مهربان توست که شهر را پر کرده.

دست های مهربان توست که دنیا را پر کرده است.

مهربانم،

شکرت.


*: اگر روی چشمانش یا صورتش می ریخت! اگر لیوان می شکست! اگر لیوان به سرش می خورد! اگر و اگر و اگر...


(مطلب در هفته ی گذشته نوشته شده است.)

نوشابه نشاط زا

اوقاتت مفرح می شود وقتی در حین کارهایت، کشو را باز می کنی و یک عدد سیب زمینی در آن می بینی. یا فرش آشپزخانه را صاف می کنی و یک قطعه از آب میوه گیری را که آنجا پنهان شده کشف می کنی، یا اسباب بازی پسرک را لای جوراب ها می بینی، یا گوشی آیفون خانه را از لای سجاده ات در می آوری و یا هر چیز بی ربط دیگری را در جای بی ربط تر دیگری پیدا می کنی.

پسرکم ممنونم. 

دستش درد نکنه

رفتم با خنده و لبخند، پسرم داری چی کار می کنی تنهایی تو اتاق؟  خیلی جدی بلند شده اومده در اتاق رو، روی من بسته و رفته سر جاش نشسته و ادامه ی بازی! چنین پسری داریم ما!

فصل اول دیکسیونری

محمدصادق یکی از سخنران ترین بچه هایی است که تا حالا دیده ام .

تقریبا تمام مدتی که بیدار است در حال تعریف کردن مسائل مختلف و درد دل کردن و سوال کردن و توضیح دادن است. البته به شیوه ی خودش!

شیرین زبانی بچه ها حتی وقتی زبان خاصی ندارند!! یکی از جذاب ترین مراحل زندگی شان است.

برای اینکه این لحظه های شیرین یادمان باشد برای همیشه، برآن شدیم دیکشنری محمدصادق را راه اندازی نماییم.*


*: در وبلاگ های کودکانه ی زیادی پست های دیکشنری زیادی دیده ام. و بر این مطلب واقفم که معمولا این دیکشنری ها فقط برای خود خانواده جذابیت دارند چون خیلی از خوانندگان محترم از درک دقیقش ناتوان هستند. 
ادامه نوشته

مقایسه نکنیم؟

بچه ی مردم می ره حمام، وحشت می کنه از آب و جیغ می زنه که بریم بیرون.

بچه ی ما می ره حمام ، می نشینه توی تشت، دلمون می سوزه می ریم لباس هاش رو در میاریم و حمامش می کنیم  و کلی آب بازی می کنه و می خنده ، دوش رو ازش می گیریم که بیا بریم بیرون ، چنان جیغ و دادی راه می ندازه که ده تا از اون بچه ها رو می ذاره تو جیب حوله ش!

امروز محمدصادق عزیز ما پانزده دقیقه ناقابل در اعتراض به بیرون آمدن از حمام گریه کرد. آخرش هم خوابش برد و گرنه معلوم نبود این قصه سرش کجا ختم می شد!

چوب شور جای شیر

امروز می شود چهارده روز.

چهارده روز است که ما به اصطلاح محمدصادقمان را از شیر گرفته ایم.

در مورد شیردادن در زمان بارداری نقل قول های مختلفی هست و انصافا تمام طیف های آن را هم من شنیدم. از اینکه تو به این بچه ظلم می کنی و به او شیر می دهی که شیرت الان سم است و به آن بچه ظلم می کنی که شیر می دهی و او رشد نمی کند گرفته تا اینکه چه کار به این کارها داری بگذار بخورد و بعد که آن یکی به دنیا آمد با هم ادامه می دهند!

در این بین البته نظر دکتر زنان بر این است که شیردهی آسیبی به جنین نمی رساند و زودرس بودن زایمان یا رشد نکردن جنین در موارد بسیار نادر ممکن است رخ بدهد و نظر دکتر اطفال هم بر این است که شیردهی آسیبی به بچه ی اول نمی رساند اما اگر کافی نباشد باید جایگزین داشته باشد و البته از ماه های ششم به بعد ممکن است موجب ضعف فرزند دوم شود.

این ها به کنار، ما هم تا حدی دلایل خودمان را برای هر دو طرف ماجرا داشتیم. 

محمدصادق اوقات زیادی از زندگی اش! را صرف شیر خوردن می کرد  مخصوصا شب ها ، البته بیشتر برای سرگرمی! و حجم زیادی نوش جان نمی کرد. به خاطر همین هم بود که من نگران ضعیف شدن و نشدن خودمان دوتای باقی مانده!! نبودم. از طرف دیگر قند عسل ما لب به شیر نمی زد. چند مارک از شیر خشک ها را امتحان کردیم که ایشون حتی زحمت تست رو هم نکشیدن و به محض احساس بوی شیر خشک، فرار می کردند. شیر پاستوریزه رو هم علاقه ای نداشت اما در حد دو سه قاشق روزانه ممکن بود تقبل کنه. از طرفی باید دنبال شیر جایگزین برایش می گشتم و از طرف دیگر اصراری به از شیر گرفتن ش نداشتم.

شرح ما وقع در ادامه ! 


ادامه نوشته

فصل آخر

قند عسلم،

امشب اولین شب زمستان است.  

این فصل هم که تمام شود به امید خدا، تو به جمعمان خواهی پیوست.

قدری قدم بزن

دست بر قضا توفیق شد تا افسانه جومونگ ببینم. -از فیلم های کره ای متنفرم-

جومونگ پسر جوان جنگجویی داشت و تصمیم گرفته بودند با هم به جنگ بروند...

  .... 

جومونگ می جنگید و یک چشمش به پسرش بود. پسرش هم.

یکهو یادم پرواز کرد تا کربلا. روضه ی حضرت علی اکبری در دلم برپا شده بود...



 پدرها عاشق دیدن قد وبالای پسرشان هستند.

   


دمت گرم


فقط می توانی یک "پدر" باشی .

شب تا صبح با ناز و کرشمه های فرزند دلبندت سر و کله بزنی.

صبح زود از خانه بیرون بزنی برای کسب روزی حلال.

تا می توانی تا شب با تمام قوا کار کنی.

ساعت ها در ترافیک بمانی.

با دستی که از سنگینی خرید های روزانه رد نایلون ها رویش مانده در را باز کنی و با پا در را پشت سرت ببندی.

بعد یک سلام گرم بدهی و با همه ی انرژی با پسر دلبندت بازی کنی و در بین بازی به کارهای عقب مانده ی خانه برسی و تفقدی کنی مادر خسته شده در خانه و پسر دلبند دیگرش!!! را همزمان!

خسته نباشی "پدر".

مثلا همین من!

چند روز پیش در دیدار یکی از اقوام، با جمله ی تکان دهنده ای مواجه شدم!

"شدی مثال کل فامیل. همه می گن* فلانی رو نگاه کن این همه درس خوند آخرش شد این!!"

الان این فحش بود؟ تعریف بود؟ تمجید بود؟ سرزنش بود؟ ؟؟؟

چی بگم والا!


*: مخاطب مثال جمعیت نسوان فامیل هستند.
ادامه نوشته

دلیل منطقی


صحنه ی اول:

محمدصادق یک عدد ماژیک سی دی پیدا کرده و درش رو باز کرده و بخش اعظمی از شلوار سفید و ناریجی ش رو سیاه کرده.


صحنه ی دوم چند ساعت بعد*:

محمدصادق دستمال های کاغذی را از جعبه دانه دانه بیرون می کشد!

مامانی دعوایش می کند که چرا این دستمال ها را در آوردی؟

پسر خوشگل مادر جواب می دهد!! آخه دارم شلوارم رو تمیز می کنم!!!


دستمال ها را برداشته روی سیاهی شلوارش می کشد تا پاک شوند!


*: وقتی مصرف لباس فرزند دلبندتان زیاد باشد! و کسر لباس بر روزش از حد نرمال بالاتر بزند، چندساعت (حداقل به اندازه یک وعده غذاخوری!) را می توانید با لباس غیر تمیز زندگی مسالمت آمیزی داشته باشید.


همه جا به نوبت

در یک عصر دل انگیز پاییزی بعد از کلی بازی و شوخی و خنده و خوراکی خوری و ... محمدصادق را خوابانده ام.

کنارش دراز کشیده ام و غرق تماشای صورتش ، مدام ناز و نوازشش می کنم.

با تکان دادن دست و پای کوچکت ، با تکان هایی که در دلم ایجاد می کنی ابراز وجود می کنی. 

یادم می آید یک گل دیگر هم دارم...

حالا نوبت توست عزیز دلم...


یادم هست وقتی که حرکات محمدصادق را می تونستم ببینم، آن وقت ها که در درون شکم منزل داشتند، بسیار به وجد اومده بودم. به نظرم همه چی خیلی واقعی تر شده بود و از تخیل داشت به حقیقت تبدیل می شد.

این بار به نظرم خیلی زودتر به این حقیقت نزدیک شده ام.

سکوت مطلوب

از کم خوابی وسط پذیرایی بیهوش می شوم.

گل پسرم با من همکاری می کند و تمام مدتی که خوابیدم خیلی نایس کنارم در سکوت بازی می کند.

نه خبری از این است که برود و توی اتاق در جایی گیر کند و سر و صدا راه بیندازد ، نه خبری از ریختن یک سری وسیله با صدای مهیب چه از آشپزخانه و چه از کمد اتاق ها.

در همین اطراف خودم می چرخد و بازی می کند . گاهی می آید کنارم دراز می کشد، بعد می رود و یک دوری می زند باز می آید عینکم را روی چشمم می گذارد . بعد دوباره می رود و بعدش می آید با دستان کوچکش آرام ضربه می زند تا نگاهش کنم. باز می رود و کمی چرخ بازی می کند.

خلاصه که اجازه می دهد با دلی آرام و قلبی مطمئن بیست دقیقه ای را بخوابم و بعد با عزم راسخ بخواهم بیدار شوم و به عنوان تشکر بخورمش.

به همین مناسبت چشمانم را باز می کنم و ناگهان متوجه می شوم نازنین پسرم در تمام مدت سکوتش داشته دانه دانه، لباس هایی را که با خون دل!! در خواب آلودگی مفرط تا و دسته بندی کرده ام، در کنار درب خروجی ساختمان قرار می داده تا به جای این شیک بازی ها ، با مناطق مختلف خانه آشنا شوند!

حلویا

امان از آن "گاهی"ها. 

آن گاهی هایی که بابایی اعتقاد دارد حلویا، نام برازنده ی محمدصادق ماست. 

هم حلو و شیرینی و نمک و قورت دادنی بودن ش با این نام تامین می شود هم آدم یاد هیولا می افتد، آن موجودی که خواب و استراحت و حتی نفس کشیدن را هم از مامان و بابایش می گیرد.

حلویای نازنین، خیلی خیلی دوستت داریم.


مامان مهرت کو؟

محمدصادق گاهی مهر رو موقع نماز برمی داره. گاهی هم کاری به کارش نداره.

موقع نماز مهر رو گرفته ام دستم تا وسوسه نشه برش داره.

یک رکعت رو خوندم.

اومده جلوم رو زانوهاش نشسته، نگاه می کنه، دقت می کنه، مطمئن می شه مهری جلوم نیست، بلند می شه و می ره.

کشوی جانمازها (که دستگیره ش رو برداشتیم و خیلی سخت باز می شه) رو باز می کنه. یک عدد مهر پیدا می کنه، میاره می ده دستم!!

خوردن نماز رو باطل می کنه و گرنه همونجا قورتش می دادم!

خبر آمد پسری در راه است...

امضایم را از این به بعد می کنم "ام البنین".

خدایا بپذیر.

ادامه نوشته

شبی که می گذرد!

یک مادر بزرگ مهربان کافی است و یک عدد محمدصادق.

قبل تر نوشت:

ساعت سه و چهل و پنج دقیقه شب بلند شده.

با مامان جونش رفتن آب گوشت گرم کردن و آوردن با نون خوردن.

بعد رفتن کلی سینی! بازی و توپ بازی کردن.

بعدش رفتن حمام آب بازی کردن.

بعدش کلی خاطره برای هم تعریف کردن.

بعد با دسته ی همزن ساعات خوشی رو سپری کردن و ...

خلاصه که این دیدار صمیمانه با برپایی نماز پر شکوه صبح در ساعت شش به کار خود پایان داده!


کمی بعدتر اما باز هم قبل تر نوشت:

ساعت سه بیدار شده. 

با مامانی رفته ن سوپ گرم کردن و نوش جان کردن.

میوه بازی کردن.

تاب بازی کردن.

کلی شعر خوندن.

چای خوردن و به این نشست هم پایان دادن!


حالا نوشت:

من تصمیم گرفتم مادر بزرگ نشم!

یک انتخاب

گاهی وقتا می شه که مادر در جلوی خودش دو راه بیشتر نمی بینه. یا اینکه باید ذوق مرگ بشه یا اینکه اجازه بده شاخ روی سرش سبز شه. البته به طور نادر دیده شده که بعضی مادران هر دو رو انتخاب کرده اند.

مثل من !

محمدصادق در مهمانی مشغول خوردن دانه های انگور از پیش دستی بنده! بهش می گم: مامان جون برو موز بیار بخور اینا خوب نیست.

خیلی شیک و رسمی رفت سر میز. ظرف بزرگ میوه پر از میوه های مختلف رو نگاه کرد. روی پنجه هاش بلند شد و از یک جایی که دسترسی ش براش سخت بود یک عدد موز آورد تا براش پوست بگیرم!

چنین پسر با فهم و کمالاتی دارم من!

بعدتر نوشت: یعنی اگه تصور می کنید که بچه ها متوجه صحبت های شما نمی شن! سخخخخخخت در اشتباهید! 

بعد تر نوشت دوم: موز!!!!

فاتح

آن اوایل فقط کافی بود چیزهای خطرناک بروند به یک گوشه.

بعد کم کم دسته ی کشو ها و کمد ها را در آوردیم.

بعد از آن، میله کردیم لای دسته های کابینت ها.

بعدترش که شد، قفل در کابینت خریدیم.

این ها فایده نداشت کمد بی در خریدیم.

آن را هم مثل تمام کشو ها و کمد ها باز کردی.

کم کم کشوها را خالی کردیم. یکی، دو تا، سه تا...

بعد سطل زباله را به بالکن منتقل کردیم.

بعد لای کشوهای بی دسته کاغذ چپاندیم! تا محکم تر بسته شوند.

بعد هر چه را که می شد به ارتفاعات صعود دادیم.

حالا امروز نو گل خندان من رفته و سطل زباله های خشک را آورده و وسط حال تخلیه کرده! این راه هم گذاشتیم روی اجاق گاز!

کم کم داریم خانه مان را دوبلکس می کنیم.

طبقه ی اول ما و هیچ چیز.

طبقه ی دوم همه چیز و هیچ کس!

بی شرح و بسط برای دلم

وقتی به نیمه ی راهت نزدیک می شوی...

وقتی به نصفه ی رفته نگاه می کنی و نصفه ی مانده...

وقتی کمی حسرت و کمی امید....


دلت باز می گیرد!

دلت باز پر می گیرد!


باز هم دارم به نیمه ی راه می رسم.

این راه ها چقدر نیمه دارند!


بعدتر نوشت: نظرات خصوصی مرضیه بانو، مرجان بانو و سحاب عزیز تایید می شوند. به دلیل هوشیاری فراوان، شما در قرعه کشی یک دستگاه ماکسیما شرکت داده می شوید. پیشاپیش اعلام می نمایم این قرعه کشی صرفا یک حرکت نمادین خواهد بود و هیچ گونه ارزش قانونی دیگری ندارد .

فهیم من

گل پسر فهیم من، از درک مطالبت در این روزها هر چه بگویم کم گفته ام...

خوشحال می شوم که وقتی با تو در مورد آشغال هایی که ریخته صحبت می کنم و لزوم جارو، می دوی به اتاق و مطلب را با جارو برقی در میان می گذاری.

خوشحال می شوم که وقتی با تو در مورد کثیف شدن دست و صورتت صحبت می کنم و لزوم شستنش، به سمت روشویی می دوی.

خوشحال می شوم که هر وقت بخواهی یا هر وقت بگوییم تلوزیون را خاموش و روشن می کنی. چیزها را بر می داری و می گذاری. دنبال اشیاء خاصی که می گوییم می روی و پیدایشان می کنی،‌ چه بادکنک باشد چه توپ چه قطار چه فین گیر! چه قاشق چه شیشه آب چه بالش چه موبایل و خلاصه از همه چیز این روزها به خوبی سر در می آوری.

می خواستم بگویم ، خیلی خوشحالم که داری بزرگ می شوی و خیلی زیاد دوستت دارم. فقط همین عزیز دلم.


بی ربط نوشت: بالاخره دندان هشتم جنابعالی،‌ لبخند شیرینت را از بی قرینگی در آورد.

بعدتر با ربط نوشت: اگر چیز نا مانوسی رو بشنوی ، می گردی و به جسم نا مانوسی که اسمش رو بلد نیستی ربط می دی و تصمیم می گیری از این به بعد اسم اون جسمه ، اینی باشه که گفتم!!

مثلا دیروز که بهت گفتم سبد رو بده، نگاهی دور و برت انداختی و چون دیدی نمی دونی اسم لوله ی سلفون چیه، تصمیم گرفتی که اون سبد باشه و با اعتماد به نفس رفتی و برش داشتی !

به هر حال از خلاقیتت ممنونم عزیز دلم که درخواست من رو بی پاسخ نمی ذاری حتی با یه پاسخ غلط!

آیکون ننه دورت بگردم !